close
تبلیغات در اینترنت
گلستان سعدي

گلي از گلستان سعدي

فقيهي پدر را گفت: «هيچ از اين سخنان دلاويز متكلمان در من اثر نمي كند، به علت آنكه نمي بينم ايشان را كرداري موافق گفتار».

ترك دنيا به مردم آموزند    خويشتن سيم و غله اندوزند

عالمي را كه گفت باشد و بس    هرچه گويد نگيرد اندر كس

عالم آن كس بود كه بد نكند    نه بگويد به خلق و خود نكند



:: موضوعات مرتبط: گلستان سعدي ,
:: برچسب‌ها: گلستان سعدي , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
گلي از گلستان سعدي

خشم بيش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطف بي وقت، هيبت ببرد. نه چندان درشتي كن كه از تو سير گردند و نه چندان نرمي كه بر تو دلير شوند.

درشتي و نرمي به هم در، به است

چو رگزن كه جراح و مرهم نه است



:: موضوعات مرتبط: گلستان سعدي ,
:: برچسب‌ها: گلستان سعدي , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
گلي از گلستان سعدي

ياد دارم كه شبي در كارواني همه شب رفته بودم، و سحر در كنار بيشه اي خفته. شوريده اي كه در آن سفر همراه ما بود، نعره اي برآورد و راه بيابان گرفت و يك نفس آرام نيافت. چون روز شد، گفتمش: «آن چه حالت بود؟» گفت: «بلبلان را ديدم كه به نالش در آمده بودند از درخت، و كبكان از كوه، و غوكان در آب، و بهايم از بيشه، انديشه كردم كه مروت نباشد همه در تسبيح و من به غفلت خفته».

دوش مرغي به صبح مي ناليد    عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

يكي از دوستان مخلص را    مگر آواز من رسيد به گوش

گفت باور نداشتم كه تو را    بانگ مرغي چنين كند مدهوش

گفتم: «اين شرط آدميت نيست    مرغ، تسبيح گوي و من خاموش»



:: موضوعات مرتبط: گلستان سعدي ,
:: برچسب‌ها: گلستان سعدي , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
گلي از گلستان سعدي

يكي از علماي راسخ را پرسيدند كه چه گويي در نان وقف. گفت: اگر از بهر جمعيت خاطر و فراغ عبادت مي ستانند حلال است و اگر مجموع از بهر نان نشينند حرام.

نان ازبراي كنج عبادت گرفته اند

صاحبدلان، نه كنج عبادت براي نان



:: موضوعات مرتبط: گلستان سعدي ,
:: برچسب‌ها: گلستان سعدي , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
گلي از گلستان سعدي

دو اميرزاده در مصر بودند، يكي علم آموخت و ديگري مال اندوخت. آن، علامه عصر شد و اين، عزيز مصر گشت. پس اين توانگر به چشم حقارت در فقيه نظر كردي و گفتي: «من به سلطنت رسيدم و تو همچنان در مسكنت بماندي». گفت: «اي برادر شكر نعمت باري تعالي بر من است كه ميراث پيغمبران يافتم - يعني علم - و تو ميراث فرعون و هامان – يعني ملك مصر».

من آن مورم كه در پايم بمالند                نه زنبورم كه از نيشم بنالند

كجا خود شكر اين نعمت گزارم            كه زور مردم آزاري ندارم؟



:: موضوعات مرتبط: گلستان سعدي ,
:: برچسب‌ها: گلستان سعدي , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
گلي از گلستان سعدي

عاملي را شنيدم كه خانه رعيت خراب كردي، تا خزانه سلطان آبادان كند، بي خبر از قول حكما كه گفته اند: «هر كه خداي تعالي را بيازارد تا دل خلقي به دست آرد، خداي تعالي همان خلق را بر وي گمارد تا دمار از روزگارش برآرد».

آتش سوزان نكند با سپند                            آنچه كند دود دل مستند

گويند سرور جمله حيوانات، شير است و كمترين جانوران خر، و به اتفاق خردمندان، خر باربر به از شير مردم در.



:: موضوعات مرتبط: گلستان سعدي ,
:: برچسب‌ها: گلستان سعدي , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
گلي از گلستان سعدي

بازرگاني را ديدم كه صد وپنجاه شتر بار داشت وچهل بنده خدمتكار. شبي در جزيره كيش مرا به حجره خويش در آورد، همه شب نياراميد از سخنهاي پريشان گفتن كه «فلان انبارم به تركستان است و فلان بضاعت به هندوستان، و اين قباله فلان زمين است و فلان چيز را فلان، ضمين». گاه گفتي: «خاطر اسكندريه دارم كه هوايي خوش است». باز گفتي: «نه كه درياي مغرب مشوش است. سعديا سفري ديگرم در پيش استاگر آن كرده شود بقيت عمر خويش به گوشه اي بنشينم». گفتم: «آن كدام سفر است؟» گفت: «گوگرد پارسي خواهم بردن به چين كه شنيده ام قيمتي عظيم دارد و از آنجا كاسه چيني به روم آرم و ديباي رومي به هند و فولاد هندي به حلب و آبگينه حلبي به يمن و برد يماني به پارس و از آن پس، ترك تجارت كنم و به دكاني بنشينم». انصاف ازين ماخوليا چندان فرو گفت كه بيش طاقت گفتنش نماند. گفت: « اي سعدي تو هم سخني بگوي از آنها كه ديده اي و شنيده!» گفتم:

آن شنيدستي كه در اقصاي غور          بار سالاري بيفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنيا دوست را             يا قناعت پر كند، يا خاك گور



:: موضوعات مرتبط: گلستان سعدي ,
:: برچسب‌ها: گلستان سعدي , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
گلي از گلستان سعدي

در جامع بعلبك كلمه اي چند به طريق وعظ مي گفتم با جماعتي افسرده دل مرده و راه از صورت به معني نبرده. ديدم كه نفسم در نمي گيرد و آتشم در هيزم تر ايشان اثر نمي كند. دريغ آمدم تربيت ستوران و آينه داري در محله كوران وليكن در معني باز بود و سلسله سخن دراز، در بيان اين آيت كه «نحن اقرب اليه من حبل الوريد». سخن به جايي رسانيده بودم كه گفتم:

دوست نزديكتر از من به من است          وين عجب بين كه من از وي دورم

چه كنم با كه توان گفت كه دوست            در كنار من و من مهجورم

 

من از شراب اين سخن مست و فضاله قدح در دست، كه رونده اي از كنار مجلس گذر كرد و دور آخر در او اثر. نعره چنان زد كه ديگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس در جوش. گفتم: سبحان الله! دوران باخبر در حضور و نزديكان بي بصر دور.

فهم سخن چون نكند مستمع                 قوت طبع از متكلم مجوي

فسحت ميدان ارادت بيار                   تا بزند مرد سخنگوي گوي



:: موضوعات مرتبط: گلستان سعدي ,
:: برچسب‌ها: گلستان سعدي , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
گلي از گلستان سعدي

اعرابي را ديدم در حلقه جوهريان بصره كه حكايت همي كرد كه «وقتي در بياباني راه گم كرده بودم و از زادمعني چيزي با من نمانده بود، و دل بر هلاك نهاده كه ناگاه كيسه اي يافتم پر مرواريد، هرگز آن ذوق و شادي فراموش نكنم كه پنداشتم گندم بريان است، باز آن تلخي و نوميدي كه معلوم كردم كه مرواريد است».



:: موضوعات مرتبط: گلستان سعدي ,
:: برچسب‌ها: گلستان سعدي , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
گلي از گلستان سعدي

دو درويش خراساني، ملازم صحبت يكدگر سياحت كردندي، يكي ضعيف بود كه به هر دو شب افطار كردي و آن دگر قوي كه روزي سه بار خوردي. قضا را بر در شهري به تهمت جاسوسي گرفتار آمدند و هر دو را به خانه كردند و درش به گل بر آوردند، بعد از دو هفته معلوم شد كه بي گناهند؛ در بگشادند. قوي را ديدند مرده و ضعيف جان به سلامت برده. در اين عجب بماندند. حكيمي گفت خلاف اين عجب بودي، كه آن يكي بسيار خوار بود، طاقت بي نوايي نداشت، هلاك شد؛ و آن ديگر خويشتن دار بود، بر عادت خود صبر كرد و به سلامت بماند.

چو كم خوردن طبيعت شد كسي را                       چو سختي پيشش آيد، سهل گيرد

و گر تن پرورست اندر فراخي                            چو تنگي بيند، از سختي بميرد



:: موضوعات مرتبط: گلستان سعدي ,
:: برچسب‌ها: گلستان سعدي , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
گلي از گلستان سعدي

هرگز از دور زمان نناليده بودم و روي از گردش آسمان درهم نكشيده، مگر وقتي كه پايم برهنه مانده بود واستطاعت پاي پوشي نداشتم. به جامع كوفه در آمدم، دلتنگ، يكي را ديدم كه پاي نداشت، سپاس نعمت حق به جاي آوردم و بر بي كفشي صبر كردم.



:: موضوعات مرتبط: گلستان سعدي ,
:: برچسب‌ها: گلستان سعدي , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :

ابزار پرش به بالا