close
تبلیغات در اینترنت
گلي از گلستان سعدي

گلي از گلستان سعدي

در جامع بعلبك كلمه اي چند به طريق وعظ مي گفتم با جماعتي افسرده دل مرده و راه از صورت به معني نبرده. ديدم كه نفسم در نمي گيرد و آتشم در هيزم تر ايشان اثر نمي كند. دريغ آمدم تربيت ستوران و آينه داري در محله كوران وليكن در معني باز بود و سلسله سخن دراز، در بيان اين آيت كه «نحن اقرب اليه من حبل الوريد». سخن به جايي رسانيده بودم كه گفتم:

دوست نزديكتر از من به من است          وين عجب بين كه من از وي دورم

چه كنم با كه توان گفت كه دوست            در كنار من و من مهجورم

 

من از شراب اين سخن مست و فضاله قدح در دست، كه رونده اي از كنار مجلس گذر كرد و دور آخر در او اثر. نعره چنان زد كه ديگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس در جوش. گفتم: سبحان الله! دوران باخبر در حضور و نزديكان بي بصر دور.

فهم سخن چون نكند مستمع                 قوت طبع از متكلم مجوي

فسحت ميدان ارادت بيار                   تا بزند مرد سخنگوي گوي



:: موضوعات مرتبط: گلستان سعدي ,
:: برچسب‌ها: گلستان سعدي , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
مطالب مرتبط با اين پست
مي توانيد ديدگاه خود را بنويسيد

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


ابزار پرش به بالا