close
تبلیغات در اینترنت
گلي از گلستان سعدي

گلي از گلستان سعدي

ياد دارم كه شبي در كارواني همه شب رفته بودم، و سحر در كنار بيشه اي خفته. شوريده اي كه در آن سفر همراه ما بود، نعره اي برآورد و راه بيابان گرفت و يك نفس آرام نيافت. چون روز شد، گفتمش: «آن چه حالت بود؟» گفت: «بلبلان را ديدم كه به نالش در آمده بودند از درخت، و كبكان از كوه، و غوكان در آب، و بهايم از بيشه، انديشه كردم كه مروت نباشد همه در تسبيح و من به غفلت خفته».

دوش مرغي به صبح مي ناليد    عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

يكي از دوستان مخلص را    مگر آواز من رسيد به گوش

گفت باور نداشتم كه تو را    بانگ مرغي چنين كند مدهوش

گفتم: «اين شرط آدميت نيست    مرغ، تسبيح گوي و من خاموش»



:: موضوعات مرتبط: گلستان سعدي ,
:: برچسب‌ها: گلستان سعدي , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
مطالب مرتبط با اين پست
مي توانيد ديدگاه خود را بنويسيد

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


ابزار پرش به بالا