close
تبلیغات در اینترنت
حكايات

کار کوتاهی که خیر دنیا و آخرت در آن است

شرح دو حدیث این امام همام از لسان آیت‌الله تهرانی:

آیت‌الله تهرانی تجسم علم و تقوا بود و جنس جلسات اخلاقشان با همه سخنرانی‌های ایشان متفاوت بود و یکی از بارزترین ویژگی‌های آن، شرح احادیث اهل‌بیت(ع) با زبانی ساده و همه‌فهم بود.

امام صادق (ع) امامیست که صیت علوم حضرتش بلاد و مجامع علمی اسلامی را فرا گرفته و علمای عراق و حجاز و خراسان و شام و نقاط دیگر اسلام از محضرشان فیض می‌بردند:

رُوِیَ اَنَّهُ سَئَلَ رَجُلٌ عَنِ الصّادِقِ عَلَیهِ السَّلامُ اَن یُعَلِّمَهُ مایَنالُ بِهِ خَیرَالدُّنیا وَ الاخِرَةِ وَ لایُطَوِّلُ عَلَیهِ فَقالَ عَلَیهِ السَّلامُ: لاتَکذِب[۱]؛

شخصی خدمت امام صادق علیه­السلام رسید و از حضرت درخواست کرد که به او کاری بیاموزد که به خاطر آن کار، به خیر دنیا و آخرت برسد و طولانی هم نباشد، امام صادق علیه السلام فرمودند: دروغ نگو.
شرح حدیث: در زمان ائمه معصومین علیهم السلام مرسوم بوده است که خدمتشان می­رسیدند و تحفه­ای می­گرفتند و می­رفتند. این شخص انسان باصفایی است که از حضرت علیه السلام چنین درخواستی می­کند. دراین روایت خیلی ظرافت است. درخواست انجام کاری را می­کند ولی حضرت نمی­فرمایند فلان عمل را انجام بده؛ بلکه می­فرمایند دروغ نگو و بدان که در آن خیر دنیا و آخرت است.
در روایتی امام باقر علیه السلام، در بیان زشتی دروغ و مقایسه آن با دیگر پلیدی­ها می­فرماید: «إنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ لِلشَّرِ اَقفَالاً وَ جَعَلَ مَفَاتِیحَ تِلکَ الاَقفَالِ الشَّرابَ وَ الکِذبُ شَرٌّ مِنَ الشَّرابِ[۲] » خداوند برای بدی­ها قفل­هایی قرار داد که کلید آن همانا شراب است و دروغ از شراب بدتر است.

مبداء بسیاری از فسادها و شرور، چه فردی و چه اجتماعی دروغ است. منشاء تمامی ادیان فاسده و منحرفه دروغ است. بعضی برای برطرف شدن مشکلات و یا برآورده شدن حاجات و
یا رسیدن به مقامی معنوی چهل روز اعمالی را انجام می­دهند و از انجام بعضی کارها خودداری می­کنند. انسان بداند اگر چهل روز دروغ نگوید، کارش درست می شود و هر گره­ای که دارد باز می­شود، چون بزرگ­ترین گره و بدترین شرور دروغ است؛ زیرا دروغ توفیق انجام بسیاری از اعمال خوب را از انسان می­گیرد و پرهیز از آن، توفیق اعمال صالح را به انسان می­دهد. اگر انسان­ها صادق بودند، دیگر خیانت، غلّ و غشّ، نفاق، تکبّر، تهمت و ریا وجود نداشت.

[۱] بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحه ۲۴۱
[۲]اصول کافی، جلد۲، صفحه ۳۳۸

.............................................................................

رُوِیَ عَن الصّادِقِ عَلَیهِ السَّلامُ قالَ: اَدَّبَنی أبی بِثَلاثٍ؛ قالَ لی: یابُنَیَّ مَن یَصحَب صاحِبَ السُّوءِ لایَسلَم وَ مَن لایُقَیَّد اَلفاظَهُ یَندَمُ وَ مَن یَدخُل مَداخِلَ السُّوءِ یُتَّهَمُ[۱]


ترجمه حدیث: امام صادق علیه السلام فرمودند: پدر بزرگوارم امام محمدباقر علیه السلام مرا به سه چیز ادب کردند و فرمودند: «ای پسرم! هرکس رفت و آمد و نشست و برخاستش با انسان­های بدی باشد که آن افراد روش­های بدی دارند، این را بداند که به سلامت نخواهد رسید. و کسی که زبان خود را مهار نکند و جلوی سخنان خود را نگیرد، بالاخره پشیمان خواهد شد. و کسی که در مکان­های بدنام وجلساتی که اعمال بد و گناه در آنها انجام می­شود، وارد شود به کاری بد متهم می­شود.»

شرح حدیث: اوّل: حضرت علیه السلام روابط با انسان­های دیگر را می­فرماید که مصاحبت، معاشرت و مجالست و رفاقت با افرادی که از بدکارانند، هرچند هم که انسان خوب باشد روی او اثر می­گذارد و بی­برو
برگرد، انسان خراب خواهد شد.

دوّم: مراقبت و مواظبت از زبان است که هر چیزی از آن بیرون نیاید. اولین گام در سیر و سلوک الهی در باب مراقبت، مراقبتِ زبانی می­باشد و بداند که بسیاری از انسان ها روز قیامت به خاطر
مراقبت نکردن از زبان خود وارد جهنم می­شوند. اثر روابط و رفاقت با انسان­های ناسالم و مراقبت نکردن از زبان فقط در قیامت نمی­باشد، بلکه در همین دنیا و در روابط بد، بد می­شود. اگر زبان مقیّد نباشد، انسان پشیمان می­شود.
سوّم: اگر انسان به مکان­ها و مجالس و جاهایی برود که در آنجا افراد بدکار و بی سروپا می­روند و گناه و معصیت، لهو و لعب، غیبت، تهمت، بدگویی، بدزبانی و ... انجام بشود، حتّی اگر خود او هم کار بد انجام ندهد، متّهم به آن اعمال می­شود که باعث پیدایش این اتهام هم خود او می­باشد.
[۱]بحار الانوار، جلد۷۵، صفحه ۲۶۱



:: موضوعات مرتبط: گوهرهاي آسماني ,
:: برچسب‌ها: گوهرهاي آسماني , عارفانه ها , حكايات , کار کوتاهی که خیر دنیا و آخرت در آن است ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
جزاى عمل

وقتى لشگريان چنگيز مغول به ايران وحشيانه حمله كردند، همه جا حمام خون براه انداختند. چنگيز پس از ورود به هر شهرى از مردم مى پرسيد: من شما را مى كشم يا خدا، اگر مى گفتند: تو مى كشى همه را مى كشت ، و اگر مى گفتند: خدا مى كشد، باز همه را مى كشت . تا آنكه به شهر همدان رسيد. قبلا افرادى نزد بزرگان همدان فرستاد كه آنها به نزد من بيايند كه صحبتى با آنها دارم .
همه حيران بودند كه چه كنند، جوان شجاع و هوشيارى گفت : من مى روم ، گفتند: مى ترسيم كشته شوى ؟ گفت : من همه مثل ديگرانم ، و آماده رفتن شد. يك شتر و يك خروس و يك بز تهيه كرد نزد اردوگاه چنگيز آمد و به حضور او رسيد گفت : اى سلطان اگر بزرگ مى خواهى اين شتر، اگر ريش ‍ بلند مى خواهى اين بز، اگر پرحرف مى خواهى اين خروس ، و اگر صحبتى دارى من آمده ام .
چنگيز گفت : بگو بدانم من اين مردم را مى كشم يا خدا؟ جوان گفت : نه تو مى كشى و نه خدا، پرسيد: پس چه كسى مى كشد؟ گفت : جزاى عملشان



:: موضوعات مرتبط: گنجينه حكمت ,
:: برچسب‌ها: حكايات , جزاى عمل ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
دعا براى مردگان

زنى از اهل عبادت به نام «باهيه» چون وفاتش نزديك شد سر به آسمان بلند كرد و گفت : اى خدائى كه گنج من هستى ، بر تو اعتماد مى كنم هنگام موت مرا مخذول نكن و در قبرم از وحشتم نجات بده .
چون از دنيا رفت پسرى داشت كه هر شب و روز جمعه مى آمد سر قبر مادر، قدرى قرآن و دعا مى خواند و طلب مغفرت براى مادر خود و هم براى اهل قبرستان دعا مى كرد.
شبى اين جوان مادرش را در خواب ديد و سلام كرد و عرض كرد: حال شما چطور است ؟
گفت : اى پسر جان از براى مرگ منتهاى سختى است و بحمدالله جايگاهم در برزخ جاى بسيار خوبى است . عرض كرد: مادر حاجتى دارى ؟ گفت : آرى اى پسرم ، هميشه دعا و زيارت و قرائت قرآن برايم كن با آمدن تو نزد قبرم در شب و روز جمعه شاد مى شوم ، وقتى كه تو مى آئى اموات به من مى گويند: باهيه پسر تو آمد، من و امواتى كه كنار قبرم هستند به اين مژده شاد مى شويم .
جوان مشغول به دعا و قرآن براى مادر و اموات ديگر شد. شبى در خواب ديدم ، جمعيت زيادى نزدم آمدند و گفتم : شما كيستيد؟ گفتند: ما اهل قبرستان هستيم آمديم از تو به خاطر دعا و قرائت قرآن برايمان مى كنى ، تشكر نماييم ، اين عمل را ترك نكن



:: موضوعات مرتبط: گنجينه حكمت ,
:: برچسب‌ها: حكايات , دعا براى مردگان ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
دروغگو هدايت يافت

روزى خوات بن جبير در راه مكه با عده اى از زنها طائفه بنوكعب نشسته بود (و با آنها گفت و شنود است ) اتفاقا حضرت رسول صلى الله عليه و آله از آنجا عبور مى كرد به او فرمود: چرا با زنها نشسته اى ؟
گفت : شترى دارم كه سركش است و مرتب فرار مى كند، اينجا آمده ام تا اين زنها طنابى برايم ببافند تا شتر را با آن ببندم .
پيامبر صلى الله عليه و آله چيزى نفرمودند و رفتند؛ و بعد از انجام دادن كارشان بازگشتند و به او كه هنوز آنجا بود فرمودند: ديگر آن شتر چموش ‍ فرار نكرد؟
خوات مى گويد: من خجالت كشيدم و چيزى نگفتم . بعد از آن واقعه پيوسته از پيامبر فرار مى كردم و سعى مى نمودم رو در روى پيامبر قرار نگيرم ؛ زيرا از برخورد با او (كه فهميده بود آنچه گفتم بهانه اى بيش نبوده است ) حيا داشتم ، تا اينكه به مدينه آمدم .
روزى در مسجد نماز مى خواندم ، ديدم رسول خدا آمدند در كنار من نشستند.
من نماز را طولانى كردم ، پيامبر فرمودند: نمازت را طولانى مكن كه من در انتظارت هستم .
چون از نماز فارغ شدم به من فرمودند: آيا آن شتر چموش بعد از آن روز ديگر فرار نكرد؟ من خجالت كشيده و برخاستم و از نزدش رفتم .
روز ديگر پيامبر را ديدم در حاليكه روى الاغى نشسته و هر دو پايش را به يك طرف انداخته بود و از كوچه اى عبور مى كرد بمن كه رسيد فرمود: آيا ديگر آن شتر فرار نكرد؟
گفتم : بخدا قسم از روزى كه مسلمان شدم هرگز آن شتر فرار نكرده است (و من خلاف به عرض شما رساندم ).
پيامبر فرمود: الله اكبر الله اكبر خدايا خوات را هدايت فرما، پس از آن روز او از مسلمانان واقعى شد و مورد هدايت قرار گرفت .



:: موضوعات مرتبط: گنجينه حكمت ,
:: برچسب‌ها: حكايات , دروغگو هدايت يافت ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
توجيه بديها

امام صادق عليه السلام شنيد كه مردى شهرت به تقوى پيدا كرده است . روزى آن مرد را مشاهده كرد كه جمع زيادى از عوام اطراف او را گرفته بودند.
پس آن مرد از مردم كناره گرفت و تنها به راهى حركت كرد؛ امام عليه السلام ناظر كارهاى او بود.
پس از زمانى كوتاه امام ديدند او جلو يك دكان نانوائى ايستاد، و دو نان مخفيانه برداشت و به راه افتاد. پس از چند قدمى از دكان ميوه فروشى دو عدد انار برداشت و به راهش ادامه داد.
پس از پيمودن مسافتى نزد مرد مريضى رفت و نانها و انارها را به وى داد و به مقصد خود خواست برود، امام عليه السلام خود را به آن مرد رساند و فرمود: امروز از تو عمل شگفت انگيزى ديدم ، و آنچه را ديده بود برايش ‍ نقل كرد!
آن مرد گفت : گمان مى كنم تو امام صادق عليه السلام هستى ؟ فرمود: آرى ، گفت : با آنكه فرزند پيامبرى ، افسوس كه چيزى نمى دانى ؟
فرمود: چه جهلى از من ديده اى ؟ گفت : مگر نمى دانى خداوند در قرآن فرموده ((هر كار نيكى انجام دهد ده حسنه دارد و هر كه گناهى كند جز يك گناه برايش ننويسند)) از اين جهت به حساب من دو نان و دو انار دزديده ام ، مجموعا چهار گناه محسوب مى شود، و آنها را در راه خدا داده ام مى شود چهل حسنه .
چهار گناه را از چهل حسنه كم كنند سى و شش حسنه برايم باقى مى ماند، و تو از اين حسابها نمى دانى !
امام فرمود: خدا مرگ دهد مگر اين آيه از قرآن را نشنيدى كه مى فرمايد ((خدا از پرهيزگاران قبول اعمال كند))؟! تو چهار گناه كردى و مال مردم را دزديدى و چهار گناه ديگر كردى كه بدون اجازه به ديگران دادى ، پس هشت گناه نمودى و هيچ حسنه اى هم ندارى .
بعد حضرت به اصحابش فرمود: اينگونه تفسيرها و توجيه هاست كه اينان هم خودشان و هم ديگران را گمراه مى سازند.



:: موضوعات مرتبط: گنجينه حكمت ,
:: برچسب‌ها: حكايات , توجيه بديها ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
حق شناسى ابوذر

ابوذر وقتى شنيد پيامبرى در مكه مبعوث شده ، به برادرش انيس گفت : بيا برو و اخبارى از او برايم بياور.
برادر به مكه آمد و توصيف پيامبر صلى الله عليه و آله را برايش نمود. ابوذر گفت : آتش قلب مرا خاموش نكردى ، خود مهياى سفر شد و به مكه آمد و در گوشه اى از مسجد خوابيد تا روز سوم به هدايت على عليه السلام مخفيانه بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شد و سلام كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله از نام و احوالش پرسيد، او سر حال خودش را گفت و مسلمان شد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به محل خود بازگرد و در مكه توقف مكن زيرا مى ترسم بر تو ستمى روا بدارند.
گفت : بخدائى كه جانم در دست اوست در جلو چشمان مردم مكه فرياد مى كشم و به آواز بلند اظهار اسلام مى كنم .
از همانجا به ((مسجد الحرام )) آمد و صدا بلند كرد و شهادتين را گفت . مردم مكه به طرف او حمله آوردند و آنقدر او را زدند كه بى حال روى زمين افتاد. عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله او را ديد خود را بر روى او انداخت و گفت :
مردم واى بر شما مگر نمى دانيد اين مرد از طايفه غفار است ، و ايشان در سفر شام سر راه شمايند، و به اين كلمات او را نجات داد.
روز دوم كه حال ابوذر بهتر شد، باز ابوذر اظهار اسلام را نمود و مردم او را كتك مفصلى زدند. عباس سبب شد تا او از زير كتكهاى مردم نجات يابد، و او به محلش بازگشت .



:: موضوعات مرتبط: گنجينه حكمت ,
:: برچسب‌ها: حكايات , حق شناسى ابوذر ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
خاموش كردن چراغ

حارث گويد: شبى در خدمت امير مؤ منان عليه السلام به صحبت و گفتگو مى پرداختيم ، پس در ميان سخن عرض كردم براى من حاجتى پيش آمده است .
امام فرمود: اى حارث ! آيا مرا براى بيان نمودن حاجت شايسته مى دانى ؟ عرض كردم : البته يا على عليه السلام ! خدا شما را جزاى خير عنايت كند
ناگهان امام از جاى برخواست ، چراغ را خاموش كرد و با ملاطفت و مهربانى هر چه بيشتر مخصوص به خود، پهلو به پهلوى من نشست و فرمود: ميدانى چرا چراغ را خاموش نمودم ؟ براى اينكه بدون ملاحظه و رودربايستى ، هر چه در دل دارى بگوئى ، من ذلت احتياج را در چهره ات نبينم اكنون هر حرفى دارى بزن ، كه شنيدم پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمود:
در صورتيكه حوائج مردم بر دل ديگرى سپرده شود يك امانت الهى است كه بايد آن را از ديگران پنهان داشت ، و كسيكه آن را فاش نكند ثواب عبادت به او مى دهند، و هر گاه افشا گرديد، بر هر كس كه مى شنود شايسته است كه به كمك حاجتمند برخيزد و براى او كار سازى نمايد!



:: موضوعات مرتبط: گنجينه حكمت ,
:: برچسب‌ها: حكايات , خاموش كردن چراغ ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
حيات دين در صبر است

روزى رسول خدا با اميرالمؤ منين عليه السلام به سوى مسجد قبا مى رفتند، در راه به بوستانى خرم برخوردند. حضرت عرض كرد: يا رسول الله صلى الله عليه و آله ! بوستان خوبى است ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بوستان تو در بهشت از اين بهتر است !
از اين بوستان گذشتند تا از هفت بوستان رد شدند، و همين كلام ، ميان حضرت و پيامبر رد و بدل شد.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله او را در آغوش كشيد و زار زار بگريست و حضرت هم گريست ، حضرت علت گريه پيامبر صلى الله عليه و آله را جويا شدند، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
بياد كينه هائى افتادم كه در سينه هاى اين مردم از تو جاى گرفته است ، پس از وفات من ، آنها كينه هاى خويش را بر تو آشكار خواهند كرد.
حضرت پرسيد: يا رسول الله ! من چه بايد بكنم ؟ فرمود: صبر و شكيبايى ، اگر صبر نكنى بيشتر به مشقت خواهى افتاد. عرض كرد: آيا بر هلاكت دينم مى ترسى ؟ فرمود: حيات تو در صبر است .



:: موضوعات مرتبط: گنجينه حكمت ,
:: برچسب‌ها: حكايات , حيات دين در صبر است ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
جوانمردى و ايمان

شاگردان و ياران امام صادق عليه السلام به گرد او حلقه زده بودند. اما از يكى از يارانش پرسيد: به چه كسى «فتى» «جوان» مى گويند؟
او در پاسخ عرض كرد: آن كسى كه در سن جوانى است .
فرمود: با اينكه اصحاب كهف در سنين پيرى بودند خداوند آنها را به خاطر ايمانى كه داشتند با عنوان «جوان» ياد كرده است در آيه 10 سوره كهف مى فرمايد:
«ياد آور زمانى را كه اين گروه جوانان به غار پناه بردند»
آنگاه در پايان حضرت فرمود:
«هركس به خدا ايمان داشته باشد و تقوا پيشه كند، جوان (مرد) است .»



:: موضوعات مرتبط: گنجينه حكمت ,
:: برچسب‌ها: حكايات , جوانمردى و ايمان ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
جوان گدا

روزى مرد جوانى نشسته بود و با همسرش غذا مى خوردند و پيش روى آنان مرغ بريان قرار داشت ، در اين هنگام گدائى به در خانه آمد و سؤ ال كرد. جوان از خانه بيرون آمد و با خشونت تمام ، سائل را از در خانه براند و محروم ساخت ؛ مرد محتاج نيز راه خود را گرفت و رفت .
پس از مدتى چنان اتفاق افتاد كه همان جوان ، فقير و تنگدست شد و تمام ثروت او نابود گرديد و همسرش را نيز طلاق داد. زن هم بعد از آن با مرد ديگرى ازدواج نمود.
از قضاء روزى آن زن با شوهر دوم خود نشسته بود و غذا مى خوردند درون سفره پيش روى آنان مرغى بريان نهاده بود، ناگهان گدائى در خانه را صدا در آورد و تقاضاى كمك نمود.
مرد به همسرش گفت : برخيز و اين مرغ بريان را به اين سائل بده ! زن از جا برخاست و مرغ بريان را بر گرفت و به سوى در خانه رفت كه ناگهان بديد سائل همان شوهر نخستين اوست . مرغ را به او داد و با چشم گريان برگشت .
شوهر از سبب گريه زن پرسيد: زن گفت : اين گدا، شوهر اول من بوده است و سپس داستان خود را با سائل پيشين كه شوهرش او را آزرده و از در خانه رانده بود، به تمامى بيان كرد.
وقتى زن حكايت خويش را به پايان آورد، شوهر دومش گفت : اى زن بخدا سوگند، آن گدا خود من بودم .



:: موضوعات مرتبط: گنجينه حكمت ,
:: برچسب‌ها: حكايات , جوان گدا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
جواب امام زمان را چه بدهم

شيخ زين العابدين مازندرانى از شاگردان صاحب جواهر و شيخ انصارى ساكن كربلا بوده است در مورد سخاوت و انفاق او نوشته اند: تا مى توانست قرض مى كرد و به محتاجان مى داد، و هر چند وقت كه بعضى از هند به كربلا مى آمدند قرضهاى او را مى دادند.
روزى بينوائى به در خانه او رفت و از او چيزى خواست . شيخ چون پولى در بساط نداشت ، باديه مسى منزل را برداشت و به او داد و گفت : اين را ببر و بفروش .
دو سه روز بعد كه اهل منزل متوجه شدند كه باديه نيست فرياد كردند كه : باديه را دزد برده است . صداى آنان در كتابخانه به گوش شيخ رسيد؛ فرياد برآورد كه : دزد را متهم نكنيد، باديه را من برده ام .
در يكى از سفرها كه شيخ به سامرا مى رود، در آنجا سخت بيمار مى شود. ميرزاى شيرازى از او عيادت مى كند و او را دلدارى مى دهد. شيخ مى گويد: من هيچگونه نگرانى از موت ندارم وليكن نگرانى من از اين است كه بنا به عقيده ما اماميه وقتى كه مى ميريم روح ما را به امام عصر عليه السلام عرضه مى كنند. اگر امام سئوال بفرمايند: زين العابدين ما به تو بيش از اين اعتبار و آبرو داده بوديم كه بتوانى قرض كنى و به فقرا بدهى ، چرا نكردى ؟ من چه جوابى به آن حضرت مى توانم بدهم ؟!
گويند ميرزاى شيرازى پس از شنيدن اين حرف متاءثر مى شود به منزل مى رود هر چه وجوهات شرعى در آنجا داشته ميان مستحقين تقسيم مى كند.



:: موضوعات مرتبط: گنجينه حكمت ,
:: برچسب‌ها: حكايات , جواب امام زمان را چه بدهم ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
چهار دينار

يك روز كه ابوذر مريض بود، به عصا تكيه كرد و نزد عثمان آمد، ديد صد هزار درهم جلو عثمان ، و جمعيتى هم اطرافش نشسته انتظار دارند اين مال را ميانشان قسمت كند.
ابوذر: اين چه مالى است از كجا و مصرفش چيست ؟ عثمان : اين صدهزار درهم است از محلى آورده اند منتظريم اين مقدار هم بر آن افزوده شود تا بعد چه تصميم بگيريم . ابوذر: صد هزار درهم بيشتر است يا چهار دينار؟ عثمان : البته صد هزار درهم .
ابوذر: ياد دارى شبى با تو خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله شرفياب شديم ، حضرت بحدى محزون و غمناك بود كه جواب سلام درستى به ما نداد، روز بعد ما خدمت ايشان رسيديم ، او را خندان و خوشحال يافتيم ، گفتيم پدر و مادرمان به قربانت ديشب شما را خيلى محزون ديديم و امروز چنين خندان ؟
فرمود: آرى ديشب چهار دينار از بيت المال مسلمين پيش من بود كه تقسيم نكرده بودم ، مى ترسيدم اجلم فرا رسد و اين مال من تلف شود، اما امروز آن را به مصرف رسانيده خوشوقتم .



:: موضوعات مرتبط: گنجينه حكمت ,
:: برچسب‌ها: حكايات , چهار دينار ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
چند نكته آموزنده از سرگذشت ابراهيم (ع)

1 - اين داستان دليل محكم بر رشادت و شجاعت فوق العاده خليل الرحمان (ابراهيم ) است . تصميم ابراهيم راجع به شكستن بتها و ويران كردن مظاهر و وسائل شرك ، چيزى نبود براى نمروديان مخفى مانده باشد، زيرا او نكوهش و بدگوييهاى خود، كمال تنفر و انزجار خويش را از بت پرستى ابراز داشته بود.


2 - ضربات شكننده ابراهيم (ع ) اگر چه به صورت ظاهر يك قيام مسلحانه و خصمانه بود ولى قيافه واقعى اين نهضت چنان كه از گفتار ابراهيم با هيئت دادرسان استفاده مى شود فقط جنبه تبليغاتى داشت ، زيرا وى آخرين چاره را براى بيدار كردن عقل و فطرت خفته آنها اين ديد كه ، تمام بتها را بشكند و بزرگتراز همه را سالم نگاه دارد.


3 - حضرت ابراهيم (ع ) مى دانست با اين كار به حيات و زندگى او خاتمه داده خواهد شد و قاعدتا بايد زياد مضطرب و متوارى گردد لااقل از مزاج و بذله گويى دست بردارد ولى برعكس كاملا بر روح و اعصاب خود مسلط بود، و اين بذله گويى در محكمه ظالمان ، سخن كسى است كه خود را براى هر گونه حادثه اى آماده سازد و بيم و هراس به خود راه نداده باشد.



:: موضوعات مرتبط: گنجينه حكمت ,
:: برچسب‌ها: حكايات , چند نكته آموزنده از سرگذشت ابراهيم (ع) ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
طلبه جوان و دختر فراري

در كتابي كه فيلسوف بزرگ، عارف عامل، علامه طباطبائي صاحب تفسير الميزان مقدمه‌اي بر آن نگاشته بود خواندم:

عباس صفوي در شهر اصفهان از همسر خود سخت عصباني شده و خشمگين مي‌شود، در پي غضب او، دخترش از خانه خارج شده و شب برنمي‌گردد، خبر بازنگشتن دختر که به شاه مي‌رسد، بر ناموس خود كه از زيبائي خيره كننده‌اي بهره داشت سخت به وحشت مي‌افتد، ماموران تجسّس در تمام شهر به تكاپو افتاده ولي او را نمى‌يابند.

دختر به وقت خواب وارد مدرسه طلاّب مي‌شود و از اتفاق به در حجره محمدباقر استرآبادي كه طلبه‌اي جوان و فاضل بود مي‌رود، در حجره را مي‌زند، محمدباقر در را باز مي‌كند، دختر بدون مقدمه وارد حجره شده و به او مي‌گويد از بزرگ زادگان شهرم و خانواده‌ام صاحب قدرت، اگر در برابر بودنم مقاومت كني ترا به سياست سختي دچار مي‌كنم . طلبه جوان از ترس او را جا مي‌دهد، دختر غذا مي‌طلبد، طلبه مي‌گويد جز نان خشك و ماست چيزي ندارم، مي‌گويد بياور . غذا مي‌خورد و مي‌خوابد.

وسوسه به طلبه جوان حمله مي‌كند، ولي او با پناه بردن به حق دفع وسوسه مي‌كند، آتش غريزه شعله مي‌كشد، او آتش غريزه را با گرفتن تك تك انگشتانش به روي آتش چراغ خاموش مي‌كند، مأموران تجسّس به وقت صبح گذرشان به مدرسه مي‌افتد، احتمال بودن دختر را در آنجا نمي‌دادند، ولى دختر از حجره بيرون آمد، چون او را يافتند با صاحب حجره به عالي قاپو منتقل كردند .

عباس صفوي از محمدباقر سئوال مي‌كند ديشب، در برخورد با اين چهره زيبا چه كردي؟ وي انگشتان سوخته را نشان مي‌دهد، از طرفى خبر سلامت دختر را از اهل حرم مي‌گيرد، چون از سلامت فرزندش مطلع مي‌شود، بسيار خوشحال مي‌شود، به دختر پيشنهاد ازدواج با آن طلبه را مي‌دهد، دختر نيز که از شدت پاكي آن جوانمرد بهت زده بود، قبول مي‌كند. بزرگان را مي‌خوانند و عقد دختر را براى طلبه فقير مازندراني مي‌بندند و از آن به بعد است كه او مشهور به ميرداماد مي‌شود و چيزي نمي‌گذرد كه اعلم علماي عصر گشته و شاگرداني بس بزرگ هم چون ملا صدراي شيرازي صاحب اسفار و كتب علمي ديگر تربيت مي‌كند .

منبع:
عرفان اسلامي (شرح جامع مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه)، جلد 8 ، حسين انصاريان .



:: موضوعات مرتبط: گنجينه حكمت ,
:: برچسب‌ها: حكايات , طلبه جوان و دختر فراري , حكايتي از محمد باقر ميرداماد ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
روايتي از شيطان (موثرترين وسيله براي رسوخ در انسان)

به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد ووسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.


او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري بهنمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبي وديگر شرارت‌ها بود.
ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظرمي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

كسي از اوپرسيد: اين وسيله چيست؟

شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي ا‌ست

آنمرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟

شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخداد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با اينوسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفقشوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر آنچهمي‌خواهم بكنم..

من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام. بههمين دليل اين قدر كهنه است.



:: موضوعات مرتبط: گنجينه حكمت ,
:: برچسب‌ها: حكايات , روايتي از شيطان , موثرترين وسيله براي رسوخ در انسان ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
حياى چشم

در تفسير روح البيان نقل شده است : در شهرى سه برادر بودند كه برادر بزرگ ده سال مؤ ذن مسجدى بود كه روى مناره مسجد اذان مى گفت ، و پس ‍ از ده سال از دنيا رفت . برادر دومى هم چند سال اين وظيفه را ادامه داد تا عمر او هم به پايان رسيد. به برادر سومى گفتند: اين منصب را قبول كن و نگذار صداى اذان از مناره قطع شود، قبول نمى كرد.
گفتند: مقدار زيادى پول به تو خواهيم داد! گفت : صد برابرش را هم بدهيد من حاضر نمى شوم .
پرسيدند: مگر اذان گفتن بد است ؟ گفت : نه ، ولى در مناره حاضر نيستم . علت را پرسيدند، گفت : اين مناره جايى است كه دو برادر بدبخت مرا بى ايمان از دنيا برده ؛ چون در ساعت آخر عمر برادر بزرگم بالاى سرش ‍ بودم و خواستم سوره يس بخوانم تا آسان جان دهد، مرا از اين كار نهى مى كرد.
برادر دومم نيز با همين حالت از دنيا رفت . براى يافتن علت اين مشكل ، خداوند به من عنايتى كرد و برادر بزرگم را در خواب ديدم كه در عذاب بود.
گفتم : تو را رها نمى كنم تا بدانم به چه دليل شما دو نفر بى ايمان مرديد؟ گفت : زمانى كه به مناره مى رفتيم ، با بى حيائى نگاه به ناموس مردم درون خانه ها مى كرديم ، اين مساءله فكر و دلمان را به خود مشغول مى كرد و از خدا غافل مى شديم ، براى همين عمل شوم ، بد عاقبت و بدبخت شديم .



:: موضوعات مرتبط: گنجينه حكمت ,
:: برچسب‌ها: حكايات , حياى چشم , تفسير روح البيان ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :

ابزار پرش به بالا