close
تبلیغات در اینترنت
عارفانه

مرد خوشبخت
پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:
 "نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم
 که بتواند مرا معالجه کند".


تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود".

شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد....

آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟"

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،

 اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!



:: موضوعات مرتبط: عارفانه ها ,
:: برچسب‌ها: عارفانه , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
همه مسلمانیم.ولی باایمان چطور؟

جوانی با چاقو وارد مسجد شد! گفت : بین شما کسی هست، مسلمان باشد ؟! همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، پیرمردی ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا!  پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت:  به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاور. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟! افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند! پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید! به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !



:: موضوعات مرتبط: عارفانه ها ,
:: برچسب‌ها: عارفانه , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
حکایت سقف خانه

شخصي خانه اي به كرايه گرفته بود. چوب هاي سقف آن بسيار صدا مي كرد.

صاحب خانه را خبر دادند تا مگر مرمتش كنند.

او پاسخ گفت: چوب هاي سقف ذكر خداوند مي كنند.

گفت: نيك است اما مي ترسم كه اين ذكر به سجود بينجامد!

رساله ی دلگشا عبید زاکانی



:: موضوعات مرتبط: عارفانه ها ,
:: برچسب‌ها: عارفانه , جملات زيبا , حكايت زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
نان دادن، کار مردان است

خواجه عبدالله انصاری فرمود:

بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است 

و روزه فزون داشتن، صرفه ی  نان است 

و حج نمودن، تماشای جهان است.

اما نان دادن، کار مردان است...



:: موضوعات مرتبط: عارفانه ها ,
:: برچسب‌ها: عارفانه , جملات زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
دانی چرا در سیر خود لرزد قلم؟ ترسد در حق مظلومی زند ظلم را رقم
  قلمی از قلمدان قاضی افتاد.

شخصی که آنجا حضور داشت گفتجناب قاضی کلنگ خود را بردارید!!!

قاضی خشمگین پاسخ داد:

مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟

مرد گفتهر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی

رساله ی دلگشا عبید زاکانی



:: موضوعات مرتبط: عارفانه ها ,
:: برچسب‌ها: عارفانه , جملات زيبا ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
اینجا که مجسه سازی نیست...

خودت باش....

خوششان هم نیامد،نیامد

اینجا که مجسه سازی نیست...



:: موضوعات مرتبط: عارفانه ها ,
:: برچسب‌ها: عارفانه ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
دلیل شهرت...
روزی انیشتین به چارلی چاپلین گفت :

می دانی آنچه که باعث شهرت تو شده چیست؟

"این است که تو حرفی نمیرنی و همه حرف تو را می فهمند"!

چارلی هم با خنده می گوید :

 تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟

"این است که تو با اینکه حرف میزنی، هیچکس حرفهایت را نمی فهمد"! 



:: موضوعات مرتبط: عارفانه ها ,
:: برچسب‌ها: عارفانه ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
حج من تو بودی...

 ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود.

 با كاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای مركبی

 نداشت پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد .

تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت

 در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید

 از احوال وی جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال

 در عدم كسب روزی به اینجا پناه اورده است 

و هفته ای است كه خود و خانواده اش در گرسنگی بسر برد ه اند.

چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو .....

مرد بینوا گفت: مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی

 تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم.... 

شیخ گفت حج من تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم 

به زانكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.

منابع: مخزن المعارف و اللطائف ابوسعید ابوالخیر



:: موضوعات مرتبط: عارفانه ها ,
:: برچسب‌ها: عارفانه ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :
شتر در بام می جویی؟!!!

سلطانی شبی در تخت خفته و گله می کرد که:

 خدایا چرا بر ما نظر نمی کنی؟

صدایی از بام شنید.

سلطان آواز داد کیستی؟

جواب داد : آشناست . شتری گم کرده ام دنبال آن می گردم.

سلطان گفت : ای جاهل ،شتر در بام می جویی؟

جواب داد : ای غافل ،خدای را در جامه اطلس ،

 خفته بر تخت زرین می طلبی؟



:: موضوعات مرتبط: عارفانه ها ,
:: برچسب‌ها: عارفانه ,
|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0
نويسنده : محبّان مهدي (عج)
تاريخ :

ابزار پرش به بالا